با اجازه... خداحفظ
انگار پاهام چشم باز کرده اند
و مرا شرم فرا گرفته
امشب آنها را خواهم دوخت
قبل از آنکه بفهمند این همه راه رفتن
بیهوده بود و
بهانه سرگرمی شان
و کفش زندان اسارت
بود
به جای مرکب
پرواز و سفر....
دل من پر شده است...
پُر یا پَر؟! فرقی ندارد
هردو مقدمه پروازاند....
بگذریم...
در ادامه پست قبل باید بگم که:
حسن گفت: انتهای کوچه تاریک پوچ گرایی یه دو راهیه خودکشی و شهادت و انتهای راهه خودکشی بن بست....
دینا گفت: شهادت یا خودکشی هر دو می توانند یک منشا داشته باشند. یکی از همه جا میبره خودشو میکشه یکی از همه جا میبره در راه اثبات عقیده اش شهید می شه. پس 3!
و اما...
از حسن و دینا تشکر می کنم. فکر کنم دینا خیلی ساده منظورم رو بیان کرده ولی نه کامل!
به پوچی رسیدن کار خیلی سختیه، واقعا کسایی که خودکشی می کنن کار بزرگی در حد شهدا انجام می دن. اونا آدمای باهوشی هستن...
1- خودکشی
2- شهادت
3- هر دو مورد 1 و 2
4- بن بست است
صدر بار ز لطف و کرمت بخشیدی این بار به سلطان خراسانم بخش

باز...
زندگی می گذرد...
(ولی این بار)
از شکافی باز در میان راز.
دل من، آخرین بار
که از نهر پرید،
خیس شد.
دل من آن روز
صف صاف رژه مورچه ها را له کرد،
دل من اکنون
رد انحنای کج و بی نظم پرواز یک مگس کور را
روی هوا پاک میکند.
(ذهن من پرآشوب
است خود می داند و خود می خواند و خود می گوید. انقدر پیچ نخور)
نهر یعنی گذر،
یعنی تجربه پریدن از نصف زمین به نصفه دیگر آن.
پریدن یعنی بوسیدن
نور
یعنی دست خورشید گرفتن در لحظه ناب گذر
از دره نهر
صف یعنی خط
خط یعنی نظم،
یعنی تکرار،
یعنی خواب یک مسافر در قطار،
یعنی غفلت از نصفه آسمانی که پشت سر توست،
یعنی در دشت بزرگ زندانی باریکی یک راه
شدن.
مورچه هم یعنی
ثانیه ها
رژه اش یعنی خط زمان
مورچه ها یعنی دنیای شلوغ
این همه رنگ این همه دود، این همه صف
بهر خرید، بهر فروش، این همه عمر دروغ.
انحنا یعنی رقص،
یعنی سرگردانی در دشت وسیع،
یعنی حیرت و چرخش.
یعنی رهایی از مرز جاده سخت بشر با خاک
نرم خدا.
زندگی رسم پر پیچ
و خمی دارد،
سر هر پیچ نگه باید داشت.
پیچ دیگری در راه است...
(مثلا، تن من این
بار تو اسیری، تن من تو گرفتار دو روحی... تن من چه عزیزی... تن من...)
این نمی دانم کجایی که هستیم، این
نمی دانم که ای که هستیم، این نمی دانم چه ای که می سازیم، این نمی دانم منزلی که
می جوییم، این نمی دانم ها، از هیچ کلمه ای تا این حد بدم نمی آمد، ورد زبانم
بود که یا همه نمی دانم ها را نابود می
کنم و یا خانه ای می سازم که هیچ گرد نمی دانمی را به آن راه نباشد. دیدن ابتدای
دانستن است ولی برای من ابتدای نمی دانم ها بود. لشکر نمی دانم، سالها پیش از تولد
حکمرانی سرزمین خویش ام، مهیای جنگ با من شده بودند. آه... نمی دانم ها...
و گرفتار چه سنت نیکی شدم: دچار
دشمن خود شدن. همیشه نفرت انتهای عشق نیست، گاه ته عمیق ترین مرداب های تاریک
نفرت، چشمه های کوچک و روشن عشق می رویند. آری من عاشق دشمن خویش شدم. دشمن؟! نمی
دانم... شاید هم دوست و عاشق این نمی دانم خویشم! نمی دانم... شاید این رسم آن "نمی دانم عاشق من" است،
نمی دانم و عاشق این نمی دانم خویشم. نه! زندگی را رسمی چنین نمی پسندم! که را چه
شد که برای اولین بار کمر به قتل نمی دانم های خویش بست؟ مرا نمی دانم یعنی عطر،
یعنی با چشمان بسته راه پیمودن، یعنی صدا، یعنی از نمی دانم کجا خوانده شدن. مرا
نمی دانم یعنی رقص، یعنی رفتن بی مسیر، بی راه، بی جهت، بی مقصد. مرا نمی دانم
یعنی سکوت، تنهایی دلها، یعنی حیرت. یعنی سایه، یعنی خنکای غریب یک بوسه شیرین در صبح
بهار. مرا نمی دانم یعنی یک دنیا بدون چرا. بدون جمله ای برای توضیح، تشریح، مرا
نمی دانم یعنی کلمه، سرشار از ابتدا، سرشار از انتها. مرا نمی دانم یعنی...
مرا نمی دانم یعنی
تمام عالم یک جا مرا خواندن. مرا نمی دانم یعنی سراسر از ماندن تهی شدن، و سراسر از
شوق پر شدن. می دانی؟ ماندن یعنی من، شوق یعنی تو. ولی نمی دانم چرا؟ و من عاشق
این نمی دانم خویشم.
نمی دانم یعنی اشک
من، یعنی سراسر لرزه بر اندام من، نمی دانم یعنی شانه های تو، یعنی سراسر سکون تن
تو.
نمی دانم یعنی باران،
یعنی حس عجیب بوسه او بر لب تو... نه! نمی دانم را هیچ نسبتی با جستجو
نیست.
گفتند یافت می نشود گشته
ایم ما گفت آنچه یافت مینشود
آنم آرزوست
چه رقص پرشوری فاصله
است تا هم آغوشی ما با همه نمی دانم ها! نمی دانم ها را تنها چشمان
بسته و تر توانند دید. نمی دانم یعنی نزدیک تر و نزدیک تر، اووه
ایست... نمی دانم یعنی همه دور، تنها تو بیا نزدیک، نزدیک، نزدیک...
چه کسی بود؟!! نمی دانم، که بود
او که به ما گفت، سلام...
