جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴ در وبلاگ داستانک پست زیر نوشته شد (لینک این پست):
"از دانشگاه که بیرون آمدم ، بسمت شمال از سمت راست ولیعصر، قبل از طالقانی ، کنار دانشگاه شاهد یک نمایشگاه از نقاشیهای بچه های استثنایی مدرسه مهر پاکان را دیدم . بچه ها از 7 ساله تا 22 ساله هستند . اگر برای من جالب و سازنده بود ممکن است برای برخی دیگر هم باشد . نمیدانم هنوز نمایشگاه برپاست یا نه ولی اگر باشد خوب است که ببینید . در برشور آنجا اینجور نوشته است :
« نگاهشان به زلالی رود است و احساسشان به عمق دریا ، آسمان آسمان محبت می کارند به شوق آنکه دانه ای مهربانی برچینند . کسی چه می داند آن سوی مردمکان بی قرار نگاهشان چه دنیایی جاری است . شاید رنگ ها و نقش هایی که خلق کرده اند چیزی فاش کند . چیزی از دنیای ناشناخته ای که ما را به آن راه نمی دهند و ما مذبوحانه می پنداریم بیش از آنها می دانیم ، بیش از آنها می فهمیم . هر کدام از نقاشی هایشان یک پنجره است روبه سوی باغی سرشار از رنگ ها و نقش های ماورایی باغی که تا واردش نشوی ساکنانش را نخواهی شناخت .
.... و به راستی آنها عقب نمانده اند ، این ماییم که از قافله ی شادی ها و یک رنگی هایشان عقب مانده ایم و آهنا آدم هایی هستند که هنوز میوه ی ممنوعه را گاز نزده اند »
در برخورد با نقاشیها ، ضعیفتر از آنی بودم که خودم فکر می کردم . راستش از دنیایشان باز هم چیزی نفهمیدم ولی باز سوال بزرگم برایم مطرح شد : تفاوتها ناشی از چیست ؟ "
کسی به نام احسان در تاریخ ۱ مرداد ۸۴ کامنتی کوتاه برا این پست می ذاره. به این صورت:
"اونا عقب هستن. بقیه اش تعارفه.."
روزها و ماه ها و سالها می گذره تا احسان در تاریخ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۶ دوباره کامنتی می ذاره با این متن:
"من احسانم همونی که بالاتر در تاریخ شنبه 1 مرداد1384 درباره بچه های معلول (ذهنی نوشتم اونا عقب هستن. بقیه اش تعارفه..)
چهار ماه پیش در تعطیلات نوروز تصادف کردم و از کمر به پایین قطع نخاع شدم. الان که دارم می نویسم حتی دستهام با مشکل حرکت میکنند. تازه کمی دارم میفهمم که چه خبر شده تازه دارم می فهمم که چه چیزهایی را نفهمیدم تازه دارم می فهمم که دنیا را به بد و خوب، زشت و زیبا و باید و نباید تقسیم کرده بودم. حالا در این تقسیم بندی وقتی همه چیز در کمال شادی و خوبی بود یک دفعه پرت شدم به قسمت نبودن، پرت شدم به قسمت بد، پرت شدم به قسمت زشت، و حالا با آن تفکری که داشتم من یک موجود معلول و نیازمند ترحمم و بقیه اش تعارفه.
دیگه حق استفاده از چیزهای خوب را ندارم . دیگه حق ندارم مثل آدمهای معمولی، مثل همانطوری که قبل از این زندگی می کردم، زندگی کنم. با آن تفکری که من داشتم چون من معلولم و همین. . . پس هیچکس نباید برای من کاری بکنه. هیج رشته پزشکی و هیچ کسی که در این رشته ها مشغول بشه نباید برای کاهش مشکلات من قدمی برداره. با این تفکر من، پس هیچکسی نباید قلم به دست بگیره و برای کاهش مشکلات مختلف زندگی من و امثال من در روزنامه ها مقاله بنویسه و هیچ انسان سالمی نباید مسئولیت اموری که ما از عهده اش برنمی آییم را به دوش بکشه و برای ما زحمت بکشه چون من دیگه از بقیه عقب ترم و بقیه اش تعارفه. با این تفکر من ، از این به بعد باید منتظر تمسخر مردم کوچه و بازار و یا کودکان شاد، که معلوم نیست آنها هم فردا مثل من شوند یا نه ، باشم . . .
ولی حالا میفهمم که من تا به حال در خوابی گرفتار بوده ام که البته بیداری ام هم جز افسوسی برایم نداشت. حالا می فهمم که دنیا به این مسخره گی که من دیده بودم نیست. حالا می بینم که انسانهای بیشماری برای من و امثال من و اصولا برای هرکسی که دچار مشکلی از صبح تا شام فکر میکنند، کار می کنند و با آنها درست مثل بقیه زندگی می کنند. حالا میفهمم که ای کاش این عقل را در خواب نگه نمی داشتم و ای کاش تا وقتی منهم سالم بودم حداقل به این موضوعات فکر میکردم. حالا میفهمم و امیدوارم که حالا برایم دیر نباشد.
ای کاش امروز شنبه 1 مرداد1384 بود."
همه این ماجرا رو می تونین تو آدرس خود پست و کامنت هاش ببینین...
- تو چرا چشمات انقدر باد کرده؟ پاشو برو بگیر بخواب...
- کی این شهر شلوغ رو کشیده روی زمین؟
- سرت درد می کنه؟ برا چی؟
- زمین سفت و بزرگه، بزرگتر از صدتا شهر.
- ببینم پروژه رو کی دفاع می کنی؟ داره دیر می شه ها!!
- بارون دلش گرفته، می خواد دیگه نباره؟! زمین بدش نمی یاد؟!
- راستی می بینم که دندونت هم زده بیرون، درد داری نه؟
- زمین چقدر سنگینه! بارون چقدر عظیمه!
- هنوز که تو بیداری! راستی رفتی پیش دکتر؟
- هفته ها چه زود می گذرند. اگه روزا بارون نبود، اگه شب ها تاریک نبود، ثانیه ها وامیستادن، چون دل من دیدنی بود. حالا داره باد می یاد. بارون میاد صداش میاد. می خواد یه کم نباره، زمین لبش خشک بشه. بارون تقصیر نداره، زمین بارش سنگینه.
- کارهات همه ریخته پاشو... چقدر می خوابی...
- بارون اگر قهر کنه، می ره کجا می باره؟ یه هو نره آسمون، تنهایی اشک بباره؟ بارون می خواد نباره، آخه تقصیر نداره، زمین خیلی سیاهه!
- اگه اجازه بدین امروز زودتر برم. – تو این گرما، با این وضعت؟ -الو بابا من امروز می رم تهران یه کار واجب پیش اومده...
- شهر رو زمین خوابیده. هوا رو ابر گرفته. سلام سلام، خیش شدی، یه قطره اشک باریده.
مادر مجید توکلی: فرزندم دارد می میرد، نمی دانم چرا هیچ کس کاری نمی کند؟
