تبليغاتX
تا آزادی دانشجویان در بند
شهر خالیست ز عشاق....

مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايی دارد 
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايی دارد
پير دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايی دارد 
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسايه گدايی دارد 
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايی دارد 
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزايی دارد 
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفايی دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمنای دعايی دارد
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 13:16 | لینک  | 

من یک کشتی ام

در دوری دریای تو افتاده ام

آسمان ساکت

 

نسیمی از کوچه دشت، کودکان اشک مرا با نوازش به بازی می برد.

آنگاه که با خود مست بودم و می خواندم:

چه عظمت و شگفتی دارد ناگهان، یک صدا داشتن.

من از بچگی کر به دنیا آمدم یا که دنیا لال زاده شده بود؟

 

اشکهایم را،

دشت های شن کاشان، شانه شدند.

 

و من بینا شدم،

به نابینایی خود

من کور بودم یا که جهان حجاب بر سر داشت؟

تاریکی را گم کردم،

در مرز میان خود و شب

 

سایه ای بود

از بازیگری در آن نمی دانم سوی پرده

من پشت پرده بودم

یا بازیگر زیرک پشت آن؟

 

و من مردم

و در قبرم، برای زندگی ابدی، تنها سه چیز گذاشتند.

تسبیح نیایش

انگشتری عبدویت

و جام خاکی وجودم را

 

و آن بازیگر شیرین نقش، بر لبانش لبخند داشت

وقتی که جام تلخ مرگ را سر کشیدم

و اشک هایم را نصیب تاریکی کردم

 

من، تاریکی بودم

یا آن تسبیح یا انگشتری و جام؟

 

و نسیمی آمد

آنگاه که در ابدیت گذشته صدا ها را گم کرده بودم

دنیا شباهت ها را باخته بود یا من رنگ ها را، مرزها را، نام ها را؟

 

نسیمی در شب... جام وجودم را برداشت تا پر از شربت باران بکند.

هنوز جامم از تلخی مرگ خالی نبود که از شربت زندگانی پر شد.

 

آنچه که دوباره می دیدم

شربت باران بود یا تلخی مرگ.

چرا این بار از آن تلخی مرگ بار، مست و شیرین شدم؟

آن بازیگر و آن سایه چه به من می گفتند؟

 

و من زنده شدم

همه چیز آبی بود، ساده بود

اسم نداشت، مرز نداشت

همه چیز خالی بود، تنها بود و به رنگی نیالود

تفاوت ها همه مرده بودند یا من همه چیز را فراموش کرده بودم؟

 

من بودم و یک اتفاق

در مرگ، کسی به تاراجم نبرده بود که در زندگی برد

 

کسی که من بود

و من شد

و

تسبیح نیایشم را

انگشتری عبودیت من را

جام وجودم را

و تاریکی من را

برد

مرا برد.

 

جایی که در آن

بردن یعنی دادن

بخشیدن یعنی گرفتن

گفتن یعنی شنیدن

فهمیدن یعنی فهمیده شدن

 

جایی که تمام عدم به جشن تولد یک اتفاق جمع اند.

جایی که دو دیدار دو چشم به هم بوسه زنند

جایی که

او من شد و من او

جایی که سکوت

عربده بود و عربده سکوت

 

جایی که باران با ناکلمه ها شعر می گفت

جایی که مضراب سم اسبان

ترانه نگاه و تماشا می سرایید

 

و تازه فهمیدم که کجا زاده شدم

بین مردمکان سیاه چشم

و در اقلیم تماشا

 

 و من به رود زمان می نگرم

که چون می آشوبد

و نگران

می گویم که نپرسیم

"زندگی این است؟"

بلکه پاسخ بدهیم: "آری این است!"

 

روی پله های تمنا می نشینیم

آنجا که من و تو یک بار هم نشسته بودیم، بی هم، تنها.

و ببینم که آن روز در باغچه رویا چه کاشتیم

و بگیریم غنچه سیبی در دست

و به میدان شلوغ رو کنیم

و بگوییم چه شبی چه آرامشی

 

وبگوییم به هم

مال همیم...

آسمان را بنگر

وه... که چه رنگی

 

می پرسم:

چیزی به خدا داری که بگوییم

و تو بوسه می زنی به روی ماه خدا

و چشمانم ناکلمه ها را به آغوش می کشند.

چه هم آغوشی خیسیست

هم آغوشی تاریکی و اشک

 

می پرسم: بزرگترین تمنای باران چیست؟

و چشمان تو می خندند، من فکر می کنم و تو می گویی

یک زمین پاک

باز می پرسم که زمین چیست؟

چشمان تو می گریند و لبانت بر من بوسه می زنند

این بار تو به افق خیره می شوی و من به تماشای تو

که زمین

چشمی­ست در انتظار ریزش باران

می پرسم

سنگین ترین سنگ روی زمین چیست؟

می خندم و می گوییم

سایه یک چتر

و...

بیا

ببندیم همه چتر

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 14:29 | لینک  | 

سایه شدم ، و صدا کردم:

کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج «نه من»، دره «او»؟

       و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

       و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

دستم در کوه سحر «او» می‌چید، «او» می چید.

       و ندا آمد: و هجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

       و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

       و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.

و شیاری ز هراس.

       و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

«او» آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم:

       و ندا آمد: پرها هم.

 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 14:7 | لینک  |