صدر بار ز لطف و کرمت بخشیدی این بار به سلطان خراسانم بخش

باز...
زندگی می گذرد...
(ولی این بار)
از شکافی باز در میان راز.
دل من، آخرین بار
که از نهر پرید،
خیس شد.
دل من آن روز
صف صاف رژه مورچه ها را له کرد،
دل من اکنون
رد انحنای کج و بی نظم پرواز یک مگس کور را
روی هوا پاک میکند.
(ذهن من پرآشوب
است خود می داند و خود می خواند و خود می گوید. انقدر پیچ نخور)
نهر یعنی گذر،
یعنی تجربه پریدن از نصف زمین به نصفه دیگر آن.
پریدن یعنی بوسیدن
نور
یعنی دست خورشید گرفتن در لحظه ناب گذر
از دره نهر
صف یعنی خط
خط یعنی نظم،
یعنی تکرار،
یعنی خواب یک مسافر در قطار،
یعنی غفلت از نصفه آسمانی که پشت سر توست،
یعنی در دشت بزرگ زندانی باریکی یک راه
شدن.
مورچه هم یعنی
ثانیه ها
رژه اش یعنی خط زمان
مورچه ها یعنی دنیای شلوغ
این همه رنگ این همه دود، این همه صف
بهر خرید، بهر فروش، این همه عمر دروغ.
انحنا یعنی رقص،
یعنی سرگردانی در دشت وسیع،
یعنی حیرت و چرخش.
یعنی رهایی از مرز جاده سخت بشر با خاک
نرم خدا.
زندگی رسم پر پیچ
و خمی دارد،
سر هر پیچ نگه باید داشت.
پیچ دیگری در راه است...
(مثلا، تن من این
بار تو اسیری، تن من تو گرفتار دو روحی... تن من چه عزیزی... تن من...)
